روح و جسم متناقض...
علی ۲۶ سال دارد و دانشجوی رشته پزشکی است...
![[تصویر: malol35.jpg]](http://www.akairan.com/images1191/a-fa/fa1/malol35.jpg)
![[تصویر: malol35.jpg]](http://www.akairan.com/images1191/a-fa/fa1/malol35.jpg)
زنی که بغض می خرد و شوق هدیه می کند...
آیتی که اشک را پنهان می کند و لبخند نثار این و آن...
بانویی که سخت می کوشد تا آسانی وارد زندگی خانواده اش کند...
این زن است که این همه ایثار در وجودش گنجانده شده و تو چه دانی که زن کیست...
دختران رنج کشیده ی قبیله ی من، پروانه های باغ رضوان یکتایند، نعمات الهی هستند که خداوند برای جامعه هیترو به مباهات قرار داد، اما امان از دست جماعت کوفی که ارزش زر را نمی دانند...
زنان این قبیله افتخار آفرینان صحنه ی رنج ها و غمهایند و سکان داران اسکله ی تنهایی...
کیست آنها را باور کند؟
کیست ما را باور کند؟...
کیست قدر گل داند و در چیدن او عدم تلاش؟...
این درد است...
این فاجعه است که دیده را فرو بندی و دل به خوشی ها سپری...
خداوندگار در کتاب حکیمانه اش، قرآن یاد می کند که لعنت من از برای جماعتیست که از دست و پا زدن جماعتی دیگر در ته گودال، هراسی ندارند...
تو نمازت را بخوان، چه کارت با اهل درد؟...
تو روزه ات را بگیر، چه کارت با مظلوم ترین قبیله؟...
تو چه دانی اوج عبادات در چه نهفته؟...
تو به کار اشک پیشگان و خم ابرویان منال، تو را چه سود؟...
ولی مرود یادت که روزی فرا خواهد رسد که به خاطر نگاه های تمسخر آمیزت، گله ها خواهم کرد...
نمی دانم چگونه است که چشم عده ای بیداری نمی جوید...
دیده در خواب مردگی فرو بسته اند و هیچشان میل زندگی نیست...
اطلسی ها، خورشید هر روز می تابد و ما هر روز پله ای بزرگ تر شده و گام در بزرگسالی می نهیم...
از امروز برای اثبات حقانیت خود گام بردار ای هم قبیله...
تو را به خدا سوگند اشک را گوشه ای بگذار تا فراخ تکاپو در روزها به سراغت بیاید و قدمی به سوی هویتت برداری...
دعاگوی شما بوده و هستم و این لطف نیست، بلکه شاید برای فاطمه بانو عملی فراتر از وظیفه باشد...
شما نیز از برای عبد عاصی رب، نور دعا کرده و طلب بارش گلاب کنید...
هو مراقبتان باد...
و چه واژه سنگینی...
و چه غربتی نهفته است در این واژه محسوس از برای تو...
آه، ای دخت تنها نبی معراج!
تویی که طعم درد را می دانی...
تویی که مفسّر غم و رنجی...
تویی که ناله بی انتهای صدا در اعماق قلب سپیدِ جریحه دار شده توسط روزگارِ سیاه را خوب می فهمی...
عرضی از برایت دارم خانم...
تویی که اذن دادی تا خویش را لایق بر خطابِ مادرت بدانم...
پس اینگونه گویمت که
آه مادر!
آه مادرم...
آه از این درد بی پایان...
آه از امواج بی کسی که سویم را نشانه گرفته اند و من، چه یکّه تاب می خورم...
آه از این همه غربت...
گفتم غربت، آری همان چیزی که در وجودیّت تو معنا می شود و لا غیر...
همان چیزی که در اسماء فاطمه و زهرایت موج می زند...
من و تمام هم قبیله ای هایم شاگردان مکتب شماییم و درسِمان غریت است و غربت...
ما همه پاکبازانِ کلاس دختر پاک اسوه ات هستیم مادر...
ای تنها دلیل تداوم هستی، ای که چشم بر جهان گشودنت با بهار دنیا همراه بود و آغاز نفش کشیدنت با غم و رنج مملو...
تو را به حق ولایت، به حق مظلومیت اسدِ خدا،علی(ع) و به حق مهدی غایب از دیده ات، دریاب قبیله ام را...
زهرا(س)، دخترانت بی کسند........
دلم سخت آزرده است و هیچ کس را توان شنیدن دردهای بی انتهایم نیست...
تنها من هستم و دردهای لحظه لحظه زندگی...و آیا زندگی؟!...
پروانه های باغ رضوانِ پروردگار!
در چنین روزی که مصادف است با میلاد بانوی خوبی ها و میلاد عالم بزرگ و فیلسوف جهان که نجات بخش جامعه ترنسکشوال ها بود، حضرت امام خمینی (ره)، دارم از برای تک تک شما نعمت ها سلامی گرم از اعماقِ قلبِ آتشین و جوشان این دلِ کوچک...
امید که حالتان گام به خوبی نهد...
دوستانم، میلاد مادر مبارکتان باد و خواهرانم روزتان مملو از شادی ها و این شادی ها نیز برای سایر روزهایتان...
این روز را بر روح بزرگ خاتون تبریک می گویم و خواهش دارم که فاتحه ای نثارش کنیم، باشد که بپذیرد این هدیه را...
تا یادم نرفته است بگویمتان که دومین جلسه رفتار درمانی ام با خانم دکتر نیک بنیان در کلینیک دکتر مهرابی نیز برگزار شد و قرار بر این شد که جلسه سوم به همراه پدرم(مردترینِ مردان) بروم. یحتمل به پدرم خواهد گفت که اجازه دهند از جلسه چهارم با پوشش اصلی بروم و...
دوستان اطلسی، خداوند می داند که تا چه اندازه به دعاهایتان احتیاج و اطمینان دارم، پس التماس می کنمتان که اندکی بیشتر...
خداوندگار مراقب شما باشد...
لحظاتتان مملو از بوی عطرِ ربّ و التماس دریچه نور...
تقدیم به همه ی هم قبیله ای هام، به خصوص خواهرای نازنینم...:
من یه ترنسم، از نسل نعمات...
و مهمتر اینکه، من یک بانویم، از نسل آفتاب...
ما همه از یک ریشه ایم، از یک قبیله، از یک مادر...
ما همه پروانه ایم...
روزی خواهد آمد که دور خواهیم شد از این محنتگاه
سهم ما فرای تصور دیگران است از این نفس کشیدن ها...
ما خدا را داریم و جرأتم می گوید، که خدا هم ما را...
ما نشانیم از او، و دلامان با هو...
بر خودم می بالم...
که از نسل آفتابم...
که از نسل جمیلاتم و پا در فراسوی معنا نهاده ام...
من زنم، من آیتی از پروردگارم و لا غیر...
پی نوشت:
دوستانم سلامتان باد...
در تمام این مدت، هنوزم که هنوز است شباهنگام در اتاق محقّر خویش مروارید جارو می کنم و با ماه آسمان نجوا می گویم...
دردهایم را نگفتم چند وقتی با حبیب(حاج منصور ارضی)...
اما ناامیدی بزرگترین گناه است و بس؛ لاجرم با این شرایط سحرها را شام گویم و شام ها را تا به سحر نهم...
لیک امید دارم به دعاهای سبزی که از انفاس حق شما به وقت برگ ریزان قلوبتان از برایِ عبد عاصی(فاطمه بانو) خواهید کرد...
تنها به لطف دعاهایتان است که به سفیدی آینده امیدوار گشته ام...
سخن کوتاه بباید، دوستتان دارم و تاوان آن هر چه که باشد، باشد...
التماس نور و گلاب...
میرود!
همانی که بوی مردانگیَش، غرور زنانه ام را شکست...
چند صباحیست که بر مصیبت اعظمی که داشتم(تحمل جسم بیگانه)، مصیبتی دگر اضاف گردید و من چه غریبانه و آنِ وار در حسرت شادی های خیالی...
دل بریدن از یار جگر می خواهد که ندارم...
یار عزم سفر کرده است از دیار من...
بغض همیشگی آتشم می زند و من تصویری از خنده بر لبانم می تراشم...
می ترسم...
می ترسم در این تنهایی، امید هم رفیقِ نیمه باشدُ من، خاک سرد را در آغوش کشم...
دوستانم، پروانه های باغ رضوانم!
دگر لبخند از من گریخته است و با مرواریدهای روی گونه هایم انس گرفته ام...
من، دختری تنها و...
تکیه بر مردانگی یار کرده بودم...
و یار عزم دیاری دگر دارد...
قلبم یارای این بغض نیست؛ شما را به خدا سوگند که مکرراً دعایم کنید...
از پروردگار ایزد بخواهید شکست این طلسم را...
به دعایتان ایمان دارم و به توانایی خدا شکی راه نیست...
اما لعنم بباید اگر حضور روح لطیفت را لحظه ای درنیابم...
کاش می بودی تا سر بر زانوی مملو از مهربانی هایت که بزرگانم برایم بسیار گفته اند، می نهادم و با تو از بغض های شبانه ام سخن میگفتم...
کاش می بودی تا مروارید های روی گونه هایم را با دستانت پاک می کردی و در گوشم آرام زمزمه می کردی که:
دخترم، فاطمه!
طلوع نزدیک است آنِ، برخیز و خانه دل را برای بهار زندگیت آماده کن...
آه مادرم...
بخت خواب آلود من هشیارخواهد شد مگر؟...
کاش می دانستی که یک سال بی مادری چه بر سر فرزندانت آورد، اگر بودی از حقوقمان دفاع میکردی در برابر ناملایمات زندگی...
یک سال از پر گشودن مادرمان، مریم خاتون پور ملک آرا گذشت.
نفس هایش در رضوان و یادش فرح زا باد...
جذام گناه سراپایم را فرا گرفت باز...
آه می کشم از این فاصله ای که بین خویش و اللهِ خویش ایجاد کرده ام...
نفرینم باد که معاصی َم به زمینم نهیده اند...
عمو زنجیر باف!
آمده بودی که آسمانیم کنی؟!
زهی خیال و اوهام!...
در چنین روزهایی که جهالتِ سیرت و صورت فرایم گرفته است و یا شاید فرایش گرفته ام،سخت
محتاج دعایم...
زین سبب مقصد خویش را به سمت طبقه ای از طبقات رضوان وداع خواهم گفت...
به سمت بلاد خون و ایثار...
به سمت مدینه فاضل...
به سمت عاشورائیان ایران زمین...
آری به سمت طلائیه...
همان جایی که گلگون کفنان، رهسپار لذّات مانای الهی گشتند و چه لذّتی فراتر از همسایگی در جوار
مبدّل سیاهی ها به سپیدی ها؟...
همان جایی که بسیجی فرشی بود برای عرشی شدن بسیجی دیگر؛ آری همان سه راهی شهادت،
همان قتلگاه علی اکبران، همان معراج افلاکیان...
همان جایی که ید با کفایت حاج حسین خرازی زمین را نشانه رفت...
همان جایی که میعادگاه قدسیان آسمان جلّ جلاله بود و هست و خواهد بود...
نفسی گر هست، از بهای خون توست ای شهید...
ای که رفتی تا من بمانم...
سلام دوستای نازنین ترنسم...
سه تا داستان کوتاه براتون گذاشتم، امیدوارم قبلا نخونده باشین!...
همونطورکه گفتم، دارم میرم یادمان طلائیه(به شهدا اعتقاد خاصی دارم، شک نکنید که واسه همتون دعا می کنم...) اگه دسترسی به نت داشته باشم، میام؛ در غیر این صورت: بدرود تا 15 فروردین!
راستی، عیدتون مبارک باشه و سالتون سال تولد واقعیتون باشه الهی...
منتظر کامنتاتونم هستم...
الو ... الو... سلام
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش
را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه
نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های
آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر
هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق
بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیه
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش
تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلد
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ه
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته
بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا
توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه ... اصل
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ه
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام ,
امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به
هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..
” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه
بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ .
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و
مسحور یافته بود
اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به
چشم میخورد
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت
در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” .
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری
با او بپردازد .
روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت
یکدیگر پرداختند .
هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق
شروع به جوانه زدن کرد .
” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد .
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای
او چندان با اهمیت باشد .
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند
: ۷
بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک .
هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که
قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود .
ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :
” زن جوانی داشت به سمت من میآمد, بلند قامت و خوش اندام
موهای طلاییاش در حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ
را بر روی کلاهش ندارد .
اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ”
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم .
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر
کلاهش جمع شده بود .
اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام .
از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند
و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود
به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر
می رسید
وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید .
دیگر به خود تردید راه ندادم .
کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم .
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر
شدم .
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید .
از ملاقات شما بسیار خوشحالم .
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!
ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت
کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .
او گفت که این فقط یک امتحان است !